فرم درخواست کمک مالی

آخرین اخبار
رادیو امید

معدنکارانی که رفتند، یتیمانی که ماندند

رادیو امید | 14:34 - 03.05.2018

 

رادیو امید : یک جاده شده خوره، شده بلا و افتاده به جان «معصومه». یک پیچ تند در این جاده هست که دور زندگی این زن چنبره زده و زمینگیرش کرده؛ نه معصومه که جان همه اهالی را به لب رسانده؛ همه اهالی روستاهای وطن، نوده، فارسیان و سومه‌سرا را. معصومه شب عید امسال دست و بالش باز بود. برعکس آن 18سالی که با ابراهیم زیر یک سقف زندگی می‌کرد امسال حقوق‌ها به‌موقع رسید. معصومه امسال برخلاف سال‌های گذشته صندوق صدقه خانه‌اش را باز نکرد تا برای خانه نان بخرد.

امسال کسی به سکه‌های 200تومانی که معصومه هر روز به صندوق می‌انداخت، دست نزد. همه‌‌چیز به‌موقع رسید؛ هم حقوق، هم کارت‌های هدیه‌ ولی ابراهیم به خانه نرسید. نیمه اسفند گذشته یک روز زهرا از مدرسه آمد و پیراهن نیمدارش را نشان داد. سر آستینش ریش‌ریش شده بود. به معصومه گفت: «مادر امسال هم کیف می‌خواهم، هم روپوش مدرسه. باید برایم لباس مهمانی هم بخری» معصومه دستی به سر دخترک چرب‌زبانش کشید و لبخند زد؛ از آن لبخند‌های تلخی که یک سال است روی چهره‌اش دارد و گفت: «چشم دخترکم، حتما.» معصومه قولش قول است. فردایش از روستا زد بیرون. دست زهرا را گرفت و زد به دل جاده. مراد ،برادر معصومه پشت فرمان نشسته بود و از توی آیینه برای زهرا شکلک درمی‌آورد و زهرا غش‌غش می‌خندید.

آفتاب روی جاده پهن شده بود و جاده و کوه‌های سبز می‌درخشیدند. معصومه زل زده بود به دخترکوچکش. می‌خواست از روزگار و همه خاطراتش فرار کند و به چهره معصوم دختر کوچکی که شادی گونه‌هایش را سرخ کرده بود پناه ببرد اما نشد. پیچ آخر همه کارها را خراب کرد؛ همان پیچ تند؛ همان بلای جان. معدن زمستان یورت درست بالای این پیچ روی کوه نشسته. خط سیاهی دل کوه سرسبز را تا پایین شکافته. دشت‌ها و کوه‌های اینجا سبز سبز است. فقط این نقطه سیاه است. خط یورت است؛ خط زغال‌سنگ‌هایی که 13اردیبهشت پارسال با اشک و خون، دستپاچه و حیران استخراج می‌شدند؛ زغال‌سنگ‌هایی که جان 43معدنکار را گرفتند.

زهرا سر پیچ اشاره کرد به یورت و با خوشحالی داد زد: «بابا، بابا» بعد به مادرش نگاه کرد. معصومه از حال رفته بود؛ درست مثل روزی که همراه دیگر زنان معدنکار به خاطر 11‌ماه عقب‌افتادن حقوق ابراهیم و دیگر کارگران معدن رفته بود جلوی فرمانداری. همان روز کتک خوردند، دقیقا 2سال قبل از انفجار یورت.

چشم که باز کرد در وطن بود. مراد و مادر ابراهیم بالای سرش زانوی غم بغل گرفته بودند. مراد دست از روی پیشانی‌اش برداشت و گفت: «آخه تا کی؟ به خدا اون خدابیامرز هم راضی نیست این‌طور تباه بشوی. نکن، به‌خاطر بچه‌هایت این کار را با خودت نکن…» .چشم بی‌رمق معصومه در خانه می‌دوید. نگاهش به زهرا که افتاد، آرام گرفت. پیراهن نیمدار هنوز تنش بود با همان آستین‌های ریش‌ریش. گونه‌های تَرَش را پاک کرد و گفت: «مادر لباس نمی‌خواهم. دیگر با تو نمی‌آیم خرید. صبر می‌کنم بابا بیاید. با او می‌روم». معصومه نگاهش را از زهرا دزدید. بیشتر نگران مادر ابراهیم بود. پیرزن دست‌های مشت کرده‌اش را به سینه می‌کوبید و مویه می‌کرد. ابراهیم تنها پسرش بود. اهالی وطن می‌گویند مادر ابراهیم از روزی که پسرش در یورت شهید شد چشمانش همیشه ‌تر است. وقتی کسی از او درباره ابراهیم می‌پرسد چشم‌های مظلومش تنگ می‌شود، چانه‌اش می‌لرزد، مثل کودکانی که می‌خواهند از معلم‌شان اجازه بگیرند انگشت اشاره‌اش را بالا می‌برد و با غصه می‌گوید: «همان یک پسر را داشتم. همان یکی ».

کلید واژه ها